... بالاخره اون روز رسید

 

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی اگر او را خواستی یک عمر
کسی از گرد راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا بشود
به آنکه دوست ترش داشته، به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوش آن برسد
خدا کند که... نه نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که آن زمان فرابرسد

 

هیچی برا گفتن ندارم...

بی قرارم...

یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

خجالت می کشم

سلام...

نمی دونم با چه رویی پست بزنم... گریه

خودم میدونم که بیشتر از یکماهه که گم و گور شدم.

به قول علی کوچولو اینجا عین یه متروکه شده...ناراحت

((( در گوش علی: مقسی پسر گلم که بازم به قول خودت زنده نگهش داشتی )))

چیزی برای گفتن ندارم...

همین قدر بدونین که هیشکی از حال هیشکی خبر نداره......... ( ایندفعه سه نقطه نمی ذارم چون سه تا نقطه واسه این همه حرف نگفته بی انصافیه بخدا!!!)

راستی جهت اطلاع همه:

گرفتگیه این دل برطرف نشده که هییییییییییییچ تازه بدترم شده!!!

فکرشو بکنین! بعد از گذشت یه ماه... آخه مییییییییییشه؟!!!

خبر خوبی بود نه؟

منظورم به شما نیستاااااااااا

منطورم به همونیه که خودش میدونه...

می دونه و خودشو به اون راهم نمی زنه!!!

می دونه من چمه و خودشو حتی به هیچ راهی هم نمی زنه!!!

اجگال نداره! بی خیییییییییییییالچشمک

این چندتا خطی که پایین نوشتم رو یه جای نا آشنا خوندم اما خود نوشته هاش به نظرم آشنا اومد چون حس کردم یه جورایی یه کم از همون حرفای نگفتس، همون نقطه چین ها!!!

من می رم...

نمی دونم وقتی که دوباره برمی گردم از این پست چند روز یا چند ماه و یا چند ... نه دیگه سال زیاده!

خلاصه نمی دونم چقدره دیگه می گذره تا دوباره آپ کنم.

دعا کنین زود بیام... همین

فهلا... بای بای

دستهایم به آرزوهایم نمیرسد
آرزوهایم بسیار دورند
ولی درخت سبز صبرم می گوید
امیدی هست
خدایی هست...
این بار برای رسیدن به آرزوهایم یک صندلی زیر پایم می گذارم
شاید این بار...
دستم به آرزوهایم برسد
شاید...............



 

شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

... دلم گرفته

 

دلم گرفته... خدا کجایی؟!

ببخشید... انگار بدجوری شروع کردم.

خیلی یهویی همین اول اون حرف آخری رو گفتم!!!

بدون هیچ مقدمه ای، بدون هیچ سلام و عل...

ای وای (!) راستی سلام خدا جونم... خوبی؟!

خیلی بی ادب شدم نه؟! می دونم... حتی یه سلام خشک و خالی هم نکردم اولشناراحت

اونم سلامی که این همه بهم سفارش کردی که هیچ وقت یادم نره...

الهی قوربونت برم من (!!!) حرص نخور (!!!)

چیکار کنم خوب؟ خودت بزرگم کردی... خودت اینجوری لوس و بی ادب و سربه هوا بارم آوردی! خودت اینجوری...

می گم بی خیال اصلا! من خوبم، من مودبم، من حواس جمم!

"کاملا در گوشی" : یه وقت فکر نکنی از بس مغرور شدم دارم اینارو می گم و از خودم تعریف می کنم، نه به خدا ... آخه می شناسم خودمو ... اگه می خواستم همینجوری ادامه بدم آخرش یه چیزی هم بابتِ کم کاری توی تربیت و لوس بار آوردنم بهم بدهکار می شدی (!!!) باور کن...

نمی  خوام حرفام طولانی شه که هم حوصله تو سر بره هم حوصله خودم و هم حوصله بعضیای دیگه که حال خوندن پستهای طولانی رو ندارن!!!

خیییلی دلم گرفته... فقط همین... همین

دلم گرفته...

می دونم و می دونی و می دونن که کار یه دقیقته!

نمی خوام بوسم کنی، نمی خوام بغلم کنی، حتی نمی خوام پیشم بشینی...

فقط میخوام یه کوچولو نگام کنی...

می بینی؟! عوضه همه بی ادبی و لوس بازی و سربه هواییام چقدر قانعه ام!

خدای گلم... دلم خییییییلی گرفته

ببینم چیکار می کنی... (!!!)

جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

ذکر

 

با تمام وجود گناه کردم و بر تکرار آن اصرار...

اما نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد...

اگر اطاعتش کنم چه می کند؟؟؟

 

  • این چند خط شاید برای خیلی ها فقط همین چند خط باشه (!) اما قضیه اش برای من خیلی فرق می کنه. چند روزیه که مدام با خودم زمزمش می کنم... مثِ یه ذکر (!) آره... ذکر... چه تشبیه قشنگی! خودم خوشم اومد از تشبیهی که کردم!!!
  • نمی دونم چی بگم... همینقدر می دونم که خیییییییییلی بدم... به اندازه همه خوبی هاش بدم... راستی مگه خوبی هاش اندازه هم داره؟؟؟ وااااااای خدای من... خدای بیچاره من (!) یعنی انقدر بد شدم؟!! می ترسم (!) می خوام بازم همین ذکر و بخونم تا آروم شم (!) تا نترسم...

 

با تمام وجود گناه کردم و بر تکرار آن اصرار...

اما نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد...

اگر اطاعتش کنم چه می کند؟؟؟

یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!!! توضیح و توجیح در مورد پست قبلی

 

سلام دوستای گلم

از همه معذرت می خوام که تو این چند روز هیچ کامنتی تایید نشد.ناراحت راستش و بخواین حینه نوشتنه این پست ناخواسته یه سری اتفاقات توی تنظیمات افتاده بوده انگار (!) که خودم در جریانش نبودم! اشتباهی برای این پست گویا قرار بر این شده که نظرات نیاز به تایید بنده داشته باشه تا دیده بشن اما منم از همه جا بی خبر چون به همچین شیوه ای عادت نداشتم و زیادم آشنا نبودم به خیالم هییشکی برام نظر نذاشته، کلی غصه خوردم تازه! ناراحت

منه خنگ نکردم بیام تو قسمت آخرین نطرات و اونجا رو چک کنمافسوس

در هر صورت تازه امشب فهمیدم چه خبر بوده تو این وبلاگ خراب شده! بازم از همه عذر می خوام...

بعضی از بچه ها پرسیده بودن که مگه این نوشته مال چه وقتیه و یا اینکه مگه دیگه نمی نویسم و از این حرفا. باید بگم که این متن رو 4 سال پیش نوشتم و این که گفتم حیف این آخریش بود برای اینه که اون زمانا تند تند از این جور متن ها می نوشتم اما تقریبا از همون وقتا به بعد به هزارو یک دلیلی که خودمم نمی دونم چیه (!) دیگه دستم به نوشتن نرفت تا همین پستهای قبلی- منظورم دل غصه هاست- که دوباره بگی نگی وادارم کرد مث جوونیام یه کم بنویسم... بعضی از دوستان هم لطف داشتن و با تعریف هاشون دلگرمم کردن. امیدوارم بتونم زود به زود تر آپ کنم... فهلا چشمک

منتظر حمایت های سبزتون هستم

 

یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

یادش بخیر...یاد روزایی که می نوشتم!!! این آخریش بود...

ما نمی دانیم که کی مرده ایم!!!

در آخرین روزهای سرد پائیزی، دلم عجیب گرفته.
نکنه مرتکب اشتباه بشی و نسبت به این فصل بی کس و بی گناه، کینه ای به دل بگیری
نه نازنین. گرفتگی این دل شیشه ای من خاطر بودن پائیز نیست بلکه برعکس، بابت رفتنشه. آه که چه زود این روزای زرد و مخملی گذشتند.
 نازنینم...دیدی  وقتی سالها خیلی زود، مثل برق نه! مثل باد میگذرند، آدمای عادی اینجور وقتها می گن:بهارها چه زود اومدند و رفتند؟؟؟
ولی این دیوونه می خواد حالا یه چیز تازه بگه. از اون تازه هایی که یه عالمه خنده دارن! اما اشکالی نداره نازنین بزار خنده دار باشن! ولی درعوض مثل همیشه می خوام همه چیز این دیوونه با همه فرق داشته باشه.

راستی...
تو می دونی که منظورم از دیوونه کیه؟ مگه نه؟
می دونم که می دونی اما محض احتیاط، گفتم که نکنه یه وقت به اون خیال قشنگت زبونم لال فکرای بد خطور کنه و من یه عمر تو شرمندگی این سوءتفاهم نقره ای بمونم.
می خوام بگم که بهارای این پائیز مخملی ما هم، چه زود اومدند و مثل همون بادی که گفتم رفتند. انگار همین دیروز بود که پشت پنجره خوشبختی خونمون نشسته بودم. پائیز تنهای قصه ما، نرم و بی صدا، آروم آروم اومد و وارد حیاط غم گرفته خونه شد و با اومدنش شادی رو مهمون  دلای بی قرارمون کرد.
نه عزیز...ببخشید! حرفم و زود پس می گیرم! مهمون دل بی قرار من کرد. بازم اشتباه فکر نکنی که چون خودخواهم اینو می گم، نه بهونه قشنگم! برعکس من از بس که   می میرم برات اینو گفتم. ندیدی که عاشقا هیچوقت طاقت ندارن بی قراری معشوقشون رو ببینن؟؟؟
پس تو هم همیشه این اصل زیبا یادت بمونه. این فقط دل منه که دیوونه و بی قرار توئه. اینجوری هم قشنگ تره هم درست تر.! مگه این دل ترک خورده من نیست که همیشه بی قرار رسیدن به عشق پاک توئه؟ مگه این چشمای ابری  و مه گرفته من نیست که تموم لحظه ها بی قرار دیدن توئه؟
 مگه...
و هزار تا مگه و  دلیل و برهان دیگه برای اثبات آرامش ابدی تو و بی قراری بی پایان دل رسوای من.
حالا هم اگر اجازه بدی تا با بیقراریام تو روهم بیقرار نکردم حرف آخرو بزنم. بزار تا هنوز دست گل به آب ندادم و همه نگفتن که تنها عاشقت چقدر مجنونه، مثل همیشه اون بغضی رو که راه گلومو بسته، فریاد بزنم.
 حرف آخرم اینه نازنین:
خوب می دانم که پائیز دوست داشتنی من، دوباره روزی دیگر، پشت پنجره ای دیگر، مثل همیشه نرم و لطیف باز می گردد و این روزهای زرد و خاکستری یکبار دیگر تکرارخواهند شد.اما ترسم از روزیست که این تکرارها، شبیه تکرار من شود. شبیه تکرار دیوانه ای که چندین سال از تکرار بیهودگیش می گذرد. ترسم از روزیست که حتی  تکرار ها هم تکرار شوند ولی ما هنوز ندانسته باشیم که کی و کجا مرده ایم!!! 
                 

  

                                                              پائیز همیشه مشکی...دل شکسته

دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

خوشبختید یا نه؟

 

الان تو شرکتم. بحث های متفرقه شد. گفتیم و گفتیم و گفتیم تا اینکه مدیرم یه جمله ای گفت که بدجوری تکونم داد.

خیییییلی رفتم تو فکر جوری که نتونستم دیگه خودمو نگه دارم!

پشت سیستمم. تصمیم گرفتم همین الان جلوی خودش این پست و بنویسم.

تو رو خدا هرکی که مث من از خوندنش یه جوری شد حسشو بگه.متفکرسوال

آقای مدیر گفتن:

خوشبختی فقط یه احساسه... همین.

حالا شما چی؟؟؟

شما چه حسی دارید؟؟!

خوشبختید یا ...ناراحت

*********************

بعضی از دوستان که خیلی خیلی لطف داشتن و بهم سر زدن و بیشتر از اون اینکه با نظراتشون هم شرمنده کردن، گفتن که منظور جناب آقای مدیر محترم رو ( پاچه خواری رو داشتین؟!نیشخند ) از این جمله درست متوجه نشدن و یا گفتن که ازشون بپرسم چجوری می شه به این حس رسید؟

لازمه که بگم ایشون لطف کردن و همون ابتدا، جزئیات نظرشون رو توی قسمت نظرات توضیح دادن اما با این حال تصمیم گرفتم که کامنتشونو توی پست اضافه کنم که هم دوستان سختشون نباشه که برگردن به عقب و دنبال نظرشون بگردن و هم اینکه فکر کردم دونستن نظر ایشون -که یه جورایی میشه گفت خودشون بانی بوجود اومدن این پست بودن- برای همه دوستانی که این مطلب رو می خونن، خالی از لطف نباشه...

**************************

نویسنده: جناب آقای مدیر!

 

من یه آدم کاملا خوشبختم. چون دنیارو دارم، دنیام پسر 4 سالمه که هر شب 2 ساعت از سرو کولم بالا می ره!
خوشبختم چون شکر خدا سالمم و سلامتی ثروتِ، پس من یه آدم ثروتمندی ام.
خوشبختم چون تو و همکارای دیگه تو به عنوان همکار کنار دستم دارم و با همدیگه برای این آب و خاک داریم کار می کنیم.
خوشبختم چون امروز از اداره دارایی برای گرفتن مالیات اومده بودند، آخه خوشبختم که ازم مالیات می خوان وگرنه نیگامم نمی کردن...
من خوشبختم و این خوشبختی رو فریاد می زنم.

پاسخ: به این همه خوشبختیتون حسودیم شد آقای مدیرچشمکنیشخند
از خدای مهربونم می خوام که به خوشبختیاتون اضافه کنه (که البته داره اضافه هم میکنه، خوبم اضافه میکنه)!
چشمک
بببببببببببببببله! متوجه اید که؟نیشخند


یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

فریاد بیست و سوم

 

اگر ز دلهره، تردید، عاشقی سیرم... نه اینکه حوصله ای نیست، از تو دلگیرم

تمام شهر پراست از هجوم شایعه ها

عجب شایعه ای...

اینکه بی تو می میرم!!!   

جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

دل قصه

 

از آخرین دل غصه ای که نوشتم انگاری خیلی گذشته... درست نمی دونم که چقدر شده البته برام اهمیتی هم نداره که بخوام بشینم و حساب کتاب کنم!

بگذریم...

چه حسه خوبیه که دیگه انگیزه ای برای دل غصه نویسی نداری!

چه حسه خوبتری که دیگه منتظر برگشتن کسی هم نیستی...

اصلا می دونی چیه؟ این روزای تازه شدن همه چیش حس خوبی داره!

از خوندن این چند خط داری دق میاری، می دونم!!! ولی قبول کن که ...

دوباره بگذریم...!

بعدِ این همه مدت نیومدم که باز با نوشتن یه چیزی بدتر از دل غصه های قبلی اوقات خودم و خودت و تلخ کنم... بزار دیگه بیشتر از این مایه عذاب و رنجش هم نباشیم...

اومدم که فقط بگم بازم روال کار دنیای وارونم می خواد عوض بشه.

شاید ظاهرا یه تغییر کوچیک باشه اما باطنا اصلا اینجوری نیست. یه تازه شدن بزرگ و اساسی می خواد رخ بده و اونم اینکه پست های جدیدم رو از این به بعد میخوام دل قصه صدا بزنم نه دل غصه!

می خوام دیگه زندگی کنم...

بخاطر پدرم که یاس وجودش باشم نه شوکران هستی اش.

بخاطر مادرم که لختی از رنجهاش رو ارج نهم.

بخاطر دلم که خوشبختی همه این روزها و سالها رو با بی انصافی ازش دریغ کردم. بخاطر روح و جسمم که با لبخند بیگانشون کردم.

بخاطر همه آمال و آرزوهام که تو نطفه مردن و هیچوقت فرصت برآورده شدن پیدا نکردن.

... و بخاطر خودم

آره ... می خوام زندگی کنم

شاد و سرزنده به مثابه دنیای دل این دیگران...

راستی مث همیشه تاکید می کنم

تو رو خدا اشتباه نکنید... دل قصه، نه دل غصه

یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

آخرین دل غصه

 

امروز روز تازه شدنمه!

اصلا باورم نمیشه... انقدر تازه شدن دیگران و بهشون گوشزد کردم که از تازه شدن خودم غافل شدم...

بیست و سومین تابستون هم رسید

بیست و سومین تابستونی که من ازش رد شدم!

آخییییییییییییییییییییش!

یه حسی دارم، خوب و بدشم نمی دونم!

فقط می دونم که شاید کمتر کسی روز تولدش این حس و داشته باشه...

چراشم نمی دونم! اصلا هیچی نمی دونم...

حتی نمی دونم اینکه این روز هم رسید اما تو هنوز نرسیدی، خوبه یا بد؟!

حالا که همش میگم تازه شدن... بزار منم یه تازگی ای داشته باشم

از این به بعد...

خدای من! باورم نمیشه...

حتی نمی دونم که اینی که می خوام بگم گفتنش سخته برام یا نه؟!!

ولی میگم. یعنی باید بگم...

میخوام یه کم تازه شم...

از تو چه پنهون، فکر می کردم امروز شاید برگردی... حداقل اینکه یه کم به فکرش بیفتی

ولی نه... انگار خبری نیست... هیچ خبری

می خوام تازه شم... می خوام دیگه از اینجا به بعد منتظرت نباشم...

می شنوی که صدامو؟!

دوران انتظار و آه و منتظرم برگردی و دل غصه نویسی به سر رسید...

فکر نمی کنم لازم باشه بازم در مورد شرایط روحی و جسمی الانم برات توضیح بدم!  می دونی که حالم خوبه خوبه و همه این خط و نشون کشیدنا جدی جدی ان...

به هم که نرسیدیم... خدا کنه به اونی که می خوای و می خوادت برسی!

اصلا شایدم کسی نباشه که بخوایش و اونم تو رو بخواد!

ولی بهترین ها رو برات آرزو می کنم چون یه روزی لایقش بودی... امیدوارم که این روزها هم هنوز لایقشون باشی.

تاکید می کنم... می خوام تازه بشم

محکم تر تاکید می کنم... دیگه منتظر نیستم برگردی

چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

دل غصه هفتم

 

امشب دیگه نمی خوام واسه نوشتن این دل غصه هی این پا و اون پا کنم یا اینکه آسمون و به ریسمون ببافم تا حرف این دل صاب مُردرو -که می دونم حتی بهتر از من ازش خبر داری- مثلا بهت بفهمونم!!!

همین اول میخوام برم سر اصل مطلب.

همون اصلی که بخاطرش به این روزای سخت و طاقت فرسای دل غصه نویسی افتادم!

دیوونه!!!

حتی اگه از زبون خودم بشنوی که دلم دیگه یواش یواش داره انقد سنگی میشه که اگه یه کمه دیگه دیر کنی و واسه برگشتنت امروز و فردا، ممکنه یکی جاتو تو این قلب همیشه چشم به راه و بیچارم بگیره،اونوقت بازم می خوای سر این تصمیم کشندت -که هنوزم نفهمیدم چیه- بمونی؟؟؟

باور کن این نه تهدید بود نه یه دلبری بچگونه!

بهش شک نکن ...

از قضا امشبم حالم خوبه و در کمال هوشیاری دارم اینارو می نویسم...

راستی؛ یه چیز مهمتر...مث اینکه انقد قضیه جدیه که دیگه واسه نوشتنه .... اووووووووووووم... چی بهش میگن؟!

آهان؛ واسه نوشتنه حسن ختام همیشگی دل غصه هام هم دچار تردید شدم!!!

می دونی که از چی حرف می زنم؟؟؟

خودتو به اون راه نزن لطفا!!!

...

...

...

منتظرم برگردی...

Your image is loading...

 

شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

دل غصه ششم

 

اون شبی که گفتم برو، هیچ می دونی که سرحال سرحال بودم؟!

باور کن نه تب داشتم و نه مثل همون جمله کلیشه ایِ همیشگی، احساسی تصمیم گرفتم...

نه ... از ته ته دلم گفتم برو...

از ته همون دل پرغروری که همیشه با همه وجودش می خواست تورو و الانشم می خوادت

هیچوقت مث بقیه نمی گم لایقش نبودی...

همیشه اینجوری فکر می کنم که حتما هنوز وقتش نرسیده

هنوز وقت اینکه دوباره -اون روزایی که برام هیچی کم نمی ذاشتی- تکرار شن، نرسیده...

عین کلاغای معروف ته قصه ها که همیشه حرف به خونه نرسیدنشون سر زبوناس

همه میگن کلاغا دست به خبر دادنشون عالیه ولی خوشبختانه تنها کاری که تو بلد نیستی انجامش بدی مث اینکه همینه!!!

خییییییییییییلی وقته ازت بی خبرم... حواست هس؟

راستی؛ یه وقت دلگیر نشی ازم که گفتم خوشبختانه!!!

نه اینکه چون راضیم من و از خودت بی خبر گذاشتی می گم خوشبختانه، نه دیوونه جون!!!

چون این قضیه ثابت می کنه که تو با کلاغای آخر همه قصه ها یه فرق بزرگ داری، می گم از بخت خوش من و روزگاره!

آخه اگه قرار باشه مثلِ مثل اونا باشی که اونوقت میشه به برگشتنت شک کرد...

اون موقع نرسیدنت زبونم لال قطعی میشه که!!!

... و تو خوب می دونی که من اینو اصلا دوسش ندارم!

هه! می بینی؟!

می بینی کارم به کجا رسیده؟

نه... نه

بذار بگم: می بینی کارمو به کجا رسوندی؟!

آخه دلیل همه خل بازیای من تویی فقط دیگه!

حرفم یادم نره...

داشتم می گفتم که کارم به اینجایی رسیده که آسمون و به ریسمون می بافم، هزار تا نتیجه گیری منطقی و اغلب غیر منطقی می کنم که آخرش بگم نرسیدنی در کار نیست....

تو یکی از همین روزا یا شایدم شبای نیمه تلخ، تو می رسی...

تو می رسی یا همون منتظرم برگردیِ همیشگی!

روم نشد بازم بگم ولی اجازه بده این دل غصه رو هم مث سابق تمومش کنم...

منتظرم برگردی...

Your image is loading...

دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

دل غصه پنجم

 

پیش خودم بهت وقت داده بودم... واسه برگشتنت!

از اون یه عالمه وقت چند روزی بیشتر نمونده ها!

هیچ حواست هس؟!!

...

هه... چی دارم می گم؟ چه تذکر مسخره ای!

اولش خودم گفتما، پیش خودم بهت وقت دادم

تو که از دیوونه بازیای دل من روحتم خبر نداره چه برسه به جسمت!

نمی دونم...

نمی دونم فکراتو کردی و حالا تو راه برگشتی یا اینکه ...

یا اینکه فکراتو کردی و داری هی دورتر می شی ازم که هنوزم که هنوزه نرسیدی

...

منتظرم برگردی...

آره؛ منتظرم برگردی

گوش من به این حرفا بدهکار نیست!

Your image is loading...

جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

دل غصه چهارم

 

خیلی از شبها خوابت را می بینم

هر بار که سراسیمه از خواب می پرم

به این فکر می کنم چقدر خوب است که تعبیر خواب نمی دانم!!!

خوابهایم آشفته اند

یک خواهش:

نمی شود فقط وقتهایی که خوب و آرامی به خوابم سفر کنی؟!

شاید فرجی شود و دیگر آشفته نبینمت

تاکید می کنم... شاید فرجی شود...

Your image is loading...

چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

فریاد بیست و دوم

 

چقدر سخت است منتظر کسی باشی

که هیچوقت فکر برگشتن نیست...

سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

دل غصه سوم

 

گوشِت و بیار جلو!

نترس؛ هنوز دیوونه تر نشدم!!!

می خوام یه چیز در گوشی بهت بگم...

:

من فقط عاشق اینم که بگی از همه بیزاری!!!

Your image is loading...

یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

دل غصه دوم

 

می خوام یه جمله برات بنویسم...

خصوصیه خصوصی!!!

:

قرار نبود وقتی که قهر می کنی اینجوری دلت و به دریا بزنی و بری و دیگه نیای...

Your image is loading...

یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

دل غصه اول

 

همیشه فکر می کنم برمی گردی؛ برمی گردی؟

 

بر نمی گردم (  )

نمی دونم (  )

بر می گردم (*)

Your image is loading...

یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

اسمشو گذاشتم دل غصه

 

انقده فریاد زدم که دیگه یواش یواش دست دل خودمم لرزید!!!

طفلی حالا دیگه عین مادربزرگا دست به عصا شده اما انگاری هوس کرده مث جوونیاش باز بنویسهناراحت

ولی خب، خوب می دونم که این دل، واسه ما دیگه دل نمی شه...

به هر حال خواستم بدونین که از این به بعد یه سری پست قراره اضافه بشه به این وبلاگ خراب شده(!!!) که با اجازه دل بیچارم می خوام اسمشون و بزارم دل غصه.

از اسمش معلومه

اینا دیگه صداشون ضعیفن!

آخه مگه یه دل غصه دار نای فریاد زدنم داره؟؟؟

Your image is loading...

یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

فریاد بیست و یکم

 

ای کاش مثل فیلم ها؛

تکرار داشت قسمت آخر تو؛

ای کاش...

یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩  توسط هستی  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



همیشه سیاه پوشیده ام... عشق؛ مصیبت سنگینی ست...
Payize_meshki19@yahoo.com

 

احساس(۱)
خوشبختی(۱)
بدبختی(۱)

 

... بالاخره اون روز رسید
خجالت می کشم
... دلم گرفته
ذکر
!!! توضیح و توجیح در مورد پست قبلی
یادش بخیر...یاد روزایی که می نوشتم!!! این آخریش بود...
خوشبختید یا نه؟
فریاد بیست و سوم
دل قصه
آخرین دل غصه

 

آذر ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
تیر ۸٧
بهمن ۸٦
اردیبهشت ۸٦
مهر ۸٥

 

هستی

 

از تهي سرشارم -الهام جون-
آسمان ابری (دختری از جنس پاییز)
اشک و لبخند (مریم جون)
بدون شرح
پاسبان حرم دل
تنهایی من
حکایت پرسش های بی جواب
دنیا
دنیایی پر از دلتنگی
زمزمه های تنهایی
زیبایی ها
شیدا (حسین جلالی)
صدای بی صدا
فریاد در سکوت
و ناگهان چقدر زود دیر می شود
دانلود فیلم

 

RSS 2.0

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

كد آهنگ

كد موسيقی

03 Dige Majboor Nisti.mp3 " controls="controlpanel" type="audio/x-pn-realaudio-plugin" autostart="true" height="30" width="106">