|
اون شبی که گفتم برو، هیچ می دونی که سرحال سرحال بودم؟!
باور کن نه تب داشتم و نه مثل همون جمله کلیشه ایِ همیشگی، احساسی تصمیم گرفتم...
نه ... از ته ته دلم گفتم برو...
از ته همون دل پرغروری که همیشه با همه وجودش می خواست تورو و الانشم می خوادت
هیچوقت مث بقیه نمی گم لایقش نبودی...
همیشه اینجوری فکر می کنم که حتما هنوز وقتش نرسیده
هنوز وقت اینکه دوباره -اون روزایی که برام هیچی کم نمی ذاشتی- تکرار شن، نرسیده...
عین کلاغای معروف ته قصه ها که همیشه حرف به خونه نرسیدنشون سر زبوناس
همه میگن کلاغا دست به خبر دادنشون عالیه ولی خوشبختانه تنها کاری که تو بلد نیستی انجامش بدی مث اینکه همینه!!!
خییییییییییییلی وقته ازت بی خبرم... حواست هس؟
راستی؛ یه وقت دلگیر نشی ازم که گفتم خوشبختانه!!!
نه اینکه چون راضیم من و از خودت بی خبر گذاشتی می گم خوشبختانه، نه دیوونه جون!!!
چون این قضیه ثابت می کنه که تو با کلاغای آخر همه قصه ها یه فرق بزرگ داری، می گم از بخت خوش من و روزگاره!
آخه اگه قرار باشه مثلِ مثل اونا باشی که اونوقت میشه به برگشتنت شک کرد...
اون موقع نرسیدنت زبونم لال قطعی میشه که!!!
... و تو خوب می دونی که من اینو اصلا دوسش ندارم!
هه! می بینی؟!
می بینی کارم به کجا رسیده؟
نه... نه
بذار بگم: می بینی کارمو به کجا رسوندی؟!
آخه دلیل همه خل بازیای من تویی فقط دیگه!
حرفم یادم نره...
داشتم می گفتم که کارم به اینجایی رسیده که آسمون و به ریسمون می بافم، هزار تا نتیجه گیری منطقی و اغلب غیر منطقی می کنم که آخرش بگم نرسیدنی در کار نیست....
تو یکی از همین روزا یا شایدم شبای نیمه تلخ، تو می رسی...
تو می رسی یا همون منتظرم برگردیِ همیشگی!
روم نشد بازم بگم ولی اجازه بده این دل غصه رو هم مث سابق تمومش کنم...
منتظرم برگردی...
|